عشق واقعی …
مهر ۱۷
مسعود بهنود در پستی به نام " فداکاری در عین فقر" ، موضوعی را مد نظر قرارداده بود و به لطف یکی از دوستان به سرعت در وبلاگها و Email ها نیز منتشر شد.
من هم می خواستم در این پست ، در ادامه راه بهنود و سایر عزیزان نوشته ای بگذارم .
اما انشای نیمای عزیز ، خود گویای همه چیز بود.
پس نوصیه می کنم فایل پیوست را به طور کامل بخوانید.
من هم می خواستم در این پست ، در ادامه راه بهنود و سایر عزیزان نوشته ای بگذارم .
اما انشای نیمای عزیز ، خود گویای همه چیز بود.
پس نوصیه می کنم فایل پیوست را به طور کامل بخوانید.
پ.ن : اولش که می خواست فایل انشا را به فرمت PDF در بیاره و حجم فایل خیلی زیاد شده بود ، می خواستم توصیه کنم تا آنها را تایپ کند . اما وقتی خودم اصل انشا را دیدم ، دلم نیامد دست خط معصومانه یک نوجوان ایرانی را با خطوط بی روح کامپیوتری تعویض کنم.
۲۵ ديدگاه
Sh در ۲۰ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۴۵ نوشته است :
شاملو:
“شاید انسان سرانجام بتواند روزی دنیایی شایسته ی نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمی دهد ، مسلم است، ولی ما به امید زنده ایم.”
نسل نوجوان ما، بیدار، نوعدوست و شریف است. آنها، بزرگترین امیدواری ما اند.
Sh در ۲۱ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۳۱ نوشته است :
یک جایی خوانده بودم:
فرشته از سنگ پرسید : چرا از خدا نمی خواهی که تو رو انسان کنه؟
سنگ گفت : هنوز آنقدر سخت نشدم که انسان بشم.
Sh در ۲۲ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۸:۲۵ نوشته است :
“عشق” یا “دوست داشتن”
احتمالا” همه ی افرادی که مطالب وبلاگ بابک را می خوانند، ماجرای زندگی آمنه و موسی شیخ را خوانده اند. هر کسی بر این ماجرا نامی نهاده است. مسعود بهنود، آن را “فداکاری در عین فقر” نامیده است. آقای رضایی که برای نخستین بار ماجرای زندگی این خانواده را انتشار داده است، در وبلاگش آن را “بالاتر از عشق” نامیده است. بابک برای این پست، عنوانی را که نیما برای انشایش گذاشته بود انتخاب کرده و به آن “عشق واقعی …” می گوید.
بحثی که من می خواهم در اینجا مطرح کنم، فارغ از مفاهیم روحانی و هنری آن است. می دانم که واژه ی “عشق” در شعر، بیان اوج احساس انسان است. می فهمم که چرا عشق را، “از هر زبان که می شنوی، نامکرر است”. خیلی ها در مورد عشق گفته اند و سروده اند: حافظ، شاملو، فروغ، لویی آراگون، لامارتین، رومن رولان، نرودا، و هزاران هنرمند دیگر در هزاران اثر ادبی و هنری، در نقاشی، در موسیقی و ترانه، در سینما، در مجسمه سازی و … ، و به عشق مفهوم مشخص و منحصر به فردی داده اند. این ها را می فهمم. من هم باور دارم که عشق، یک تعبیر نامانوس در آثار هنرمندان نیست و به مضمون آثار آنها، عمقی مقدس و روحانی می دهد. اما وقتی به روابط انسان ها فکر می کنم، به روابط عاشقانه ی دوستانم، به احساس متقابل بین پدر و مادر و فرزندانشان، به رابطه ی بین دوستان (فارغ از جنسیت آنها)، و همه ی آنچه که در عالم خاکی بوقوع می پیوندد و مثل یک پدیده در روابط بین انسانها تاثیر گذار است، “عشق” را در ذات خودش گاهی متناقض، گاهی دارای آثار مثبت و گاهی مخرب، گاهی پویا و گاهی بازدارنده، و گاهی تکامل بخش و گاهی ضد تکامل می بینم. دوباره اشاره می کنم که بحث من فارغ از مفاهیم و استعاراتی ست که هنرمندان از “عشق” برای بیان شور و نشاط زندگی و عمق احساس انسان در آثارشان نشان می دهند. آنچه در عالم واقعیت، “عشق” به همراه دارد و بر زندگی انسانها تاثیر می گذارد مورد بحث من است، و مطالعه ی زندگی آمنه و موسی، انگیزه ی اصلی این بحث.
من در این بحث، در پی آنم که بگویم “دوست داشتن”، بر خلاف عشق، مفهوم پیچیده ای ندارد و همواره سازنده است و از نظر مرتبه و میزان، می تواند با عشق برابری کند. عشق گاهی در لحظه پدید می آید، بدون شناخت، بدون اعتقاد، گاهی با یک نگاه، یا با تبادل چند کلام، گاهی از راه دور و بطور عاطفی حس می شود و در قلب انسان جاری می گردد، بدون اینکه بر پایه تفاهم و نظرات و عقاید مشترک دو انسان باشد. اما دوست داشتن، در امتداد زمان و در پروسه ای که بر شناخت و اطلاع از خصوصیات و افکار و روش زندگی انسان ها مبتنی است پدیدار می شود. عشق، گاهی به در هم ریختن و زیر و رو کردن اصول انسان ها که در طی سال ها شکل گرفته اند منجر می شود، اما دوست داشتن، دقیقا” بر خلاف عشق، بر اساس معیار ها و اصول مشترک و یا اینکه حداقل بر مبنای شناخت واقعی و با پذیزفتن خوبی ها و بدی ها بوجود می آید و به بر هم زدن معیارهای انسان ها منجر نمی شود. عشق، گاهی به انفعال، افسردگی و ایستایی انسان ها می انجامد و گاهی واقعا” او را ویران می کند اما دوست داشتن، همواره پایه های اعتقادی طرفین را مستحکم تر می کند و آنها را به تلاش بیشتر وا می دارد و هرگز ویرانگر نیست. عشق مانند شعله ای ست که افروخته می شود و – گاهی – به مرور زمان فرو می نشیند و یا به عادت تبدیل می گردد اما دوست داشتن هرگز بطور ناگهانی بوجود نمی آید و چون پایه هایش بر شناخت و آگاهی استوار است، حتی “دوری” هم آن را فروکش نمی کند.
دکتر شریعتی در کتاب “هبوط” در مورد عشق و دوست داشتن مطالبی نوشته است که بسیاری به این مطالب علاقه مند نیستند. اما در عمق این مطالب، وقتی به زندگی انسان ها در عالم واقعیت می اندیشیم، حقایقی نهفته است که اگر بدون تعصب آن ها را بخوانیم، عینا” آن ها را در زندگی روزمره ی برخی انسان ها جاری می بینیم. دکتر شریعتی می گوید: ” عشق طوفانی و متلاطم است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار است. عشق، با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامید (گاهی) ضعیف می شود، و اگر تماس دوام یابد گاهی به ابتذال می کشد. اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است که با دوری و نزدیکی نوسان نمی یابد. عشق، (گاهی) جوششی یک جانبه است و به معشوق نمی اندیشد که کیست. یک خود جوشی ذاتی است لذا (گاهی) اشتباه می کند. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همیشه پس از آشنایی و شناخت پدید می آید. عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند اما دوست داشتن زیبایی های دلخواه را (- اگر وجود داشته باشند -) در “دوست” می بیند و می یابد. عشق، یک احساس بزرگ و قوی است (و گاهی کوتاه مدت)، اما دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتهاست. عشق، (گاهی) در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق (گاهی) بینایی را می گیرد و اما دوست داشتن، بینایی می دهد. عشق غالبا” با شک، آلوده است اما دوست داشتن سرشار از یقین است. عشق (گاهی) به کینه و انتقام تبدیل می شود، (اما دوست داشتن همیشه با کینه و انتقام بیگانه است).”
برای عینی تر شدن آنچه که نوشته ام و آنچه دکتر شریعتی گفته است، تجارب “عشقی” و “دوست داشتن” زندگی خود و اطرافیانتان را مرور کنید. چقدر به خاطر “عشق” از قافله ی زندگی عقب مانده اید (اند) و چقدر به خاطر “دوست داشتن”؟
چقدر به خاطر “عشق” اصول خود را زیر پا گذاشته اید (اند – و اگر از اصول خود نگذشته اید چه بر سر عشق آمده است) و مقایسه کنید که آیا هرگز به خاطر دوست داشتن مجبور به گذشتن از اصول و اعتقادات خود شده اید؟ من با این تعریف که می گویند “عشق، دوست داشتن شدید است” مخالفم چون ذاتا” آن ها را دو پدیده ی انسانی متفاوت می دانم. من عشق های شورانگیزی را که تا جان در بدن عاشق و معشوق است پایدار می ماند انکار نمی کنم، اما بندرت با آن مواجه شده ام. شاید عشق بین آمنه و موسی از معدود مواردی باشد که در یادها بماند. هر چند عشق از دوست داشتن شورانگیزتر است ( و من این شورانگیزی را بیشتر معلول این می دانم که توسط هنر، پرورانده شده است) و رنجهایش هم به دل می نشیند (درد عشقی کشیده ام، که مپرس)، اما اگر این رنج و جذابیت به ویرانگری یا انفعال انسان بیانجامد، چه ارزشی دارد؟ دکتر شریعتی، “دوست داشتن” را بالاتر از “عشق” می داند. من بین “عشق” و “دوست داشتن”، هیچکدام را بر دیگری ارجحیت نمی دهم. اما معتقدم آسیب پذیری و آسیب رسانی “عشق” به انسان و جامعه بسیار زیاد است و کاش اینگونه بود که عشق، با همان شورانگیزی و جذابیت، از صمیمیت و خلوص و بخشش و ماندگاری “دوست داشتن” برخوردار می بود.
نمی دانم. شاید بسیاری با این بحث من از نظر نوع نگاه به این دو پدیده ی انسانی مخالف باشند، و این نوع نگاه را نوعی کج سلیقگی را تداعی کند. اما به هر حال بحثی ست که به نظرم رسید با توجه زندگی آمنه و موسی مطرح کنم.
قطعا” آنچه که آمنه را در این زندگی پر از رنج از پا در نیاورده است، هم عشقی ست شورانگیز مبتنی بر پیوند قلبی دو انسان، و هم “دوست داشتنی” ست عمیق و انسانی که با شناخت و بر اساس جوهره ی انسانی هر دو طرف ماجرا تا بدین نقطه ی اوج رسیده است. آن ها “عاشق” یکدیگرند و بشدت یکدیگر را “دوست دارند”.
اگر قرار بود من برای ماجرای زندگی آمنه و موسی عنوانی انتخاب کنم، آن را “نهایت عشق و دوست داشتن” می نامیدم.
بابک در ۲۳ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۰:۵۵ نوشته است :
دکتر شریعتی گفته است :
” خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر آن که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق نیز برتر است .”
و جالبتر انکه من تا چند وقت پیش مخالف سرسخت این عبارت بودم !
گذر زمان و تحلیل تو مرا به پذیرش آن ترغیب کرد . تلنگر خوبی بود ، اس اچ جان .
شادی در ۲۳ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۸:۲۵ نوشته است :
دوست داشتن، دوست بودن، دوستی واژه هایی عمیق که پی بردن به زیبایی و محتوای آنها چقدر در زندگی هر انسانی میتواند تاثیر گذار باشد.
خداوند به ما قلب داده برای بخشیدن، دستانی برای هدیه کردن و وجدانی برای انسانیت و ارزش نهادن.
سعی کنیم دوستان خوبی برای هم باشیم و دوست بداریم لحظه ها را و پیوند مان را با دوستی مستحکم کنیم.
به یاد احمد شاملو : من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره ی مقدس زمین ، که بدون دیگران معنائی ندارم .
samira در ۲۳ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۲۰:۲۷ نوشته است :
سلام
من هم این مطلب را خواندم .مدت هاست ،مدت طولانی که هر روز هنگام بیکاری و هر شب در نجواهای شبانه ام به جمله ای که بابک از دکتر شریعتی نوشته فکر میکنم.اما…
خوب میدانم برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند ولی واقعا نمی دانم کدام عشق است و کدام دوست داشتن. وقتی تو در جریانی قرار میگیری که جز جلو پایت را نمی بینی نمیتوانی نظر قطعی بدهی همانگونه که تا زمانی که چیزی داری قدرش را نمی دانی. گاهی کلمات و کسانی هنوز برایم نا مانوسند کلماتی چون عشق و دوست داشتن و کسانی چون سمیرا و خدا عباراتی چون نفرت و مرگ و هنوز در تب سر گردانی هایم می سوزم.
در تراوشات شعری ام بارها نام عشق رانده ام خلاف میلم اما بر زبانم جاری میشود و من اراده ای از خود ندارم تلاش میکنم نامش را نیاورم اما شعر ناتمام است (میدانم فارغ از بحث شعر حرف میزنیم اما شعر فوران احساسات انسانی است و کسی که مثل من در ابتدایی ترین سطح ان می نویسد شعر های کوچکش یرایش همه چیز است همه ی درد هایش همه ی خستگی هایش.)
عشقی از این نوع که در مقاله ی مسعود بهنود دیدیم حقیقتی راستین است چیزی که باید درک شود .
مساله دیگری که خیلی وقتها برایم سوال است و کسی هم به ان اشاره نکرده عادت است. گاهی انسان به کسی نیاز دارد مثل تشنه ای که در بیابانی سر گردان است این نیاز ان قدر شدید است که همه ی وجودش را در برمیگیرد و ناچار در صدد رفع ان بر میاید اولین کسی که دست نیاز او را گرفت و همراهش شد اولین صدایی که برای دردها و تنهایی هایش به نظر اشنا امد به گونه ای عجیب در فکرش رسوخ میکند و ارام در دلش جای میگیرد گاهی از ترس تنهایی دوستش میدارد همان جمله ی شاملو که در وبلاگم نوشتم گاهی دوستداشتن یا عشق برای گریز از تنهایی و دوری از دردهای ان است که واژه ی نا اشنای تصاحب که به شدت با ان مخالفم را در بر میگیرد.
انسان خُرد و کم تجربه بین عادت و عشق و دوست داشتن نمی تواند تمیز قایل شود و ناگزیر در تب دروغی که به خویش می گوید می سوزد. دوستش دارم؟عاشقش هستم؟یا به او عادت کرده ام؟
و متاسفانه تنها گذر زمان مساله را برایش روشن میکند.
در رابطه با عشق یا دوست داشتن نمی شود از تجربه های کسی استفاده کرد هرگز .
عشق در وجود هرکس به گونه ای ریشه میدواند و متاسفانه یا نمی دانم خوشبختانه بعد از گذشت سالها یا ماههایی که معلوم نیست چند وقت طول میکشد درک میشود یا گاهی از سر اتفاقاتی که همه خوانده ایم.
درعین حال امشب کمی خسته ام حتما دوباره بر میگردم .
این را به عنوان مقدمه داشته باشید…
همیشه در سفر در ۲۳ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۰۴ نوشته است :
دیشب فیلمی به نام مرد دویست ساله از تلویزنون پخش شد .
دفع قبل که این فیلم پخش شد من خیلی دوست داشتم ببینمش ولی متاسفانه نشد . دو نکته در تبلیغ فیلم دیدم که مورد علاقم بود یکی در احساس کردم موضوع فیلم در مورد ربات است و از او دست فیلمهای تخیلیست و نکته دوم بازی رابین ویلیامز بود .
جالب که من با پیش فرضهای بالا به تماشای فیلم نشستم ولی در اواسط فیلم به نکات دیگری برخوردم .
از بارز ترین آنها می توان به عاشق شدن یک ربات به یک انسان و روحیه جستجو گر و پشتکار مثال زدنیش اشاره کرد .
اندرو (ربات قصه ما) عاشق دختر کوچک خانواده مارتین که براشون کار می کرده می شه و این عشق در او همچون جوششی می شود که قلب آهنی و بی روح او رو به حرکت در می آره و حس هنری و دستان هنرمند اون رو به کار می اندازه .
یکی دیگه از ویژگیهای شخصیت اون لجاجت و به جنگ مشکلات رفتن هستش و جمله معروفش در سراسر فیلم که هر وقت با مشکلی مواجه می شه مگه : این طور که نمیشه . بارها شنیده میشه و ما شاهدیم در سکانس بعدی او به دنبال جواب می ره .
واقعاً فیلم جالب و تاثیر گذاری هستش که اومیدوارم شما هم از دیدنش لذت ببرید .
samira در ۲۴ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۱۰ نوشته است :
سلام:
بدون مقدمه…
امروز بیشتر به مو ضوع مطرح شده ی اس اچ فکر کردم من یاد چیزهایی افتادم در تفاوت دوست داشتن و عشق.
به نظر من لازم نیست که عشق حتما میان دو جنس متفاوت باشد تا به قول دکتر شریعتی و به نظر اس اچ مخرب و سازنده جلوه کند (معمولا عشق های دو نفر غیر هم جنس تخریب بیشتری دارند ). نمونه ای از یک عشق حقیقی سازنده را برایتان میگویم عشقی فارغ از جنسیت ها.
عشق و شوری که شمس در دل مولانا برانگیخت و جلال الدین را مولانا ساخت.هرگز نمی توان نام احساس مولانا و شمس را دوست داشتن یا شناخت یا همکاری و همفکری متقابل دانست شمس شعله ی اتش معرفتی را در مولانا برانگیخت که او را از فرش به عرش برد .مولانا که پس ا ز مرگ پدر درحال زندگی و تربیت شاگردان خویش بود. شمس چه جذبه ای داشت که او را در انی از خود بی خود کرد؟
در کتاب های ما نام این احساس را شیفتگی نهاده اند اما به نظر من این همان عشق است زیرا به هیچوجه پروسه ی دوستداشتن را طی نکرده بود.عشقی از این دست به گونه ای بر خلاف معمول باعث پدید ا مدن غزلیاتی شور انگیز و احساسی شگرف گردیدباعث رشد وتکامل و تکاپو شد گرچه پس از ناپدید شدن شمس مولانا در اندوه و غمی دردناک فرو رفت اما سیر تکاملی و رشد و نبوغ خود را که تنها بر اثر جذبه ی شمس بود او را به ادامه ی راه دعوت کرد.
این راه د رمولانا عرفان بود شاید اگر این اتفاق به جای مولانا در پیکاسو افتاده بود اوج نقاشی و یا در یک نوازنده بربط نوایی فوق توان بشرجلوه مینمود.
پس میشود نتیجه گرفت: ۱٫لازم نیست عشق حتما در دوجنس باشد .۲٫عشق سازنده هم میتواند باشد در عین حال که هیچ کدام از جنبه های مخرب را به همراه خود نیاورد.
مثالی که در بالا زدم حرفهای اس اچ را نقض نمی کند اما با ان برابری هم نمیکند من مقامی بالا تر برای عشق قایلم.مفهومی برتر از دوست داشتن.
دوست داشتن به نظر من خیلی عمومی است گر چه ناب و تلطیف شده است اما به هر کس و هر چیز امکان پذیر است(از عشق و دوست داشتن ماورایی یا همان عشق اسمانی صرف نظر میکنم). من وقتی خودم را میبینم و میشکافم به این نکته میرسم که خیلی ها را خیلی نا ب دوست دارم کسانی که میشناسمشان زنان و مردانی که در یک رابطه ی منطقی متقابل به سبب تفاهم یا عدم تفاهم فکری و روحی و اجتماعی به شان نزدیک شده ام با انها بحث کرده ام به خلوتم راه یافته اند و به خلوتشان رفته ام.این مفهوم خیلی عمومی است دقیقا به همین دلیل به این دلیل که در تمامی عمر کسان زیادی را دوست داریم . اما عشق به این دلیل مفهومی برتر است که بر عده ی زیادی اطلاق نمیشود و این دلیل خاص بودن ان است دلیل برتری . مشکل عشق نیست مساله اصلی ماییم ما که نمیدانیم دقیقا که هستیم و احساساتمان را دیر میشناسیم یا نمیشناسیم گاهی میخواهیم خود و دیگران را گول بزنیم یا حقیقتش را باچیز دیگر عوضی میگیریم .
اگر عشقی به ابتذال رسد مشکل از عشق نیست از نفس است از خود ماست اگر ویران گر میشود با کمال معذرت باید بگویم از بی جنبگی ماست یک مفهوم متعالی هرگز نمی تواند در باطن خود مسائل ویران گر یا مخرب داشته باشد اگر میگوییم میشنوسم و تکرار میکنیم که دوست داشتن برتر از عشق است دلیل این است که ما دوست داشتن را خوب میشنایم و از ان نمی ترسیم . همین ترس از عدم اگاهی از چیزی ما و ان چیز را خوب تعریف نمیکند منظور م از تعریف تئوری نیست که همه بخوانند و بگویند و یاد بگیرند اصل شناخت است چون گفتم که این عشق برای همه یکسان بروزنمیکند.من کاملا معتقدم که عشق ازلی است البته شاید با خودتان بگویید چون ادبیات میخواند تاثیر گرفته یا به او قبولانده شده اما هرگز این طور نیست این اعتقاد باطنی من است : همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی که هنوز من نبودم که تو دردلم نشستی . یا ادم و حوا کجا بود انزمان که خدا بنهاد این زه درکمان . که منظور از زه عشق است.
گر چه گفتم که از عشق ماورایی یا اسمانی فاکتور میگیرم اما چیزی یادم امد که گفتنش خالی از لطف نیست . داشتیم سر کلاس ادبیات منطق الطیر میخواندیم از معلم عزیزم درباره ی تصاحب در عشق پرسیدم (انچه تصاحب مینامندش). چیزی نگفت بلند شد و بی هیچ کلامی این را روی تخته نوشت خدا در یک حدیث قدسی می فرماید:
هر کس مرا طلب کند می یابدم،انکه مرا یافت می شنا سدم،انکه مرا شناخت دوستم میدارد هر که مرادوست بدارد عاشقم میشود انکه عاشقم شود عاشقش میشوم کسی را که عاشق شوم میکشم هر را کشتم سپس دیه اش بر عهده من است پس هر که دیه اش برعهده ام است ان را پرداخت میکنم.
(این لطیف ترین و زیبا ترین تعریفی است که میشود داشت البته در عرفان و در شناخت عشق عرفانی) این را نوشتم فقط برای چند جمله ی اخر. عشق پاک نا خود اگاه نزدیکی میطلبد ( همان تصاحب که بعضی ها که هنوز عاشق نشده اند و تئوری خواندنی میدهند از صبح تا شب میگویند).
خب این کل ِ نظر من بود .دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد اگر با من موافق یا مخالفید دوست دارم نطرتان را با دلیل برایم بگویید .
Sh در ۲۵ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۰:۰۳ نوشته است :
برای پاسخ دادن به نظر سمیرا – چون پاسخی برایش دارم – باید فکر کنم. نمی دانم چقدر به طول می انجامد، چون سمیرا فنی و مستدل نوشت ، و من باید فرصتی داشته باشم تا افکارم را مرتب کنم. اما لازم است اشاره کنم که بحث من بحثی کلی است و با چند مثال کمیاب مثل عشق مولانا به شمس نباید تحلیلش کرد. باید به به آنچه در جامعه جریان دارد تعمیمش داد. من حکایات معاصر تر از عشق عرفانی مولانا و شمس هم شنیده ام. دارم. مادری را می شناسم که شش ماه تمام با قلب بیمار و تنی رنجور ، شهر به شهر به دنبال پسر مفقود شده اش بود، با یک ساک لباس برای او در یک دست، و بسته های میوه و شیرینی در دست دیگر، که طولانی شدن زمان باعث می شد بارها و بارها میوه و شیرینی اش را به کسانی ببخشد و در شهری دیگر از نو ابتیاع کند. و سه نکته ی دیگر هم در او دیدم: اول، کیف پول و داروهایش را به دندان می گزید و با خود حمل می کرد. دوم، پسرش را یکبار در میانه ی این سفر جانفرسا پیدا کرد اما از دیدار او محرومش کردند. سوم، شبها در هر جا که شبانگاه به آنجا می رسید، در اتوبوس، در میدانها و پس کوچه های تاریک شهرها بر روی پله ی منازل مردم، در مسافرخانه نماهای آبادی های بین راه سر بر کیقش می گذاشت و می خوایید تا صبح فرا رسد و به دیدار معشوقش – پسرش – بشتابد، و خودش تعریف می کند که این بیت از یک شعر عامیانه همواره ورد زبانش بود: بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم – خوب اومده، فدات می شم، دور سرت می گردم. و سرانجام او را پیدا نکرد و به خانه بازگشت تا اینکه روزی صدایش زدند و نشانش دادند.
از این نمونه معاصر تر، داستان زندگی آمنه و موسی است. از اینها و نمونه های نادر دیگر که بگذریم، ان دسته از آثار عشق را که بازدارنده است – تحت هر عنوانی که باشد و به هر دلیلی که پدید آمده باشد و تقصیر هر طرف ماجرا که باشد ، چه عشق و چه ما آدمیان – نمی توان انکار کرد. خیل بی شمار انسانهای رنجور از عشق های بی فرجام، روند رشد زندگی انسان و تحرک رو به حلوی جامعه را مختل کرده و می کند. اینها حقایقی هستند که من به آن ها اشاره کردم. قصدم تخطئه ی عشق نیست. به کلمات و واژه ها هم کاری ندارم. آن احساس که “عشق”ش می نامیم این تبعات را دارد و آن که “دوست داشتن” است این تبعات را ندارد. می توان جای واژه ها را با هم عوض کرد. آن وقت “دوست داشتن” بازدارنده است و “عشق” استوار و ثابت قدم. من در مورد نوع احساس بحث دارم و نام آن دو احساس را از آن چه در فرهنگ و زبان ما مصطلح شده است وام گرفته ام. تصاحب در عشق هم یک احساس واقعی ست. وجو دارد. حس می شود و انکار ناپذیر است. چه از سر خیال و ناآگاهی باشد و یا یک بحث تئوریک.
همه ی این ها واقعیت است. به دور و ور خودمان نگاه کنیم. چقدر نمونه فراوان است. می دانم که سمیرا هم این ها را می داند و دیده است و بحثش این است که این ها عشق نیست، تصوری از عشق است. بحث درستی را مطرح کرده است. در اینصورت چقدر عشق واقعی، یا هر اسم دیگری اگر دارد، کم است.
samira در ۲۵ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۱۵ نوشته است :
سلام
خب از این حرف ها ناگهان یک سوال به ذهن من رسید این که نکند عشق و منحصرا منظورم عشق است تنها نمودی باشد از ارزو های ادمیان از انچه د رخیال دارند شاید به همین دلیل است که به ثمر نمی نشیند شاید به همین دلیل است که ما خیلی بزرگش میکنیم نکند عدم شناخت ما از این حقیقت یا واقعیت به دلیل عدم وجود ان باشد شاید چون نیست و نمیشناسیم بزرگ و بزرگتر و عظیم تر میشود شاید چون نیست بازدارنده است و به همین دلیل نظر قاطعی درباره اش نداریم و اینهمه اختلاف وجود دارد.چون یک لحظه ی کوتاه یا بلند فکر کردیم باید باشد اما نبود و ما ضربه میخوریم و نابود میشویم.
این چیزی که اسمش را عشق گذاشته ایم مثال نقض زیاد دارد اما ایا واقعا هست یا نیست؟!
هه، صورت مساله را پاک کردم!!!
Sh در ۲۶ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۲۲:۱۶ نوشته است :
سمیرا
من فکر می کنم صورت مسئله رو پاک نکردی. از قضا نوشته ی تو من را بر آن داشت که سفری مطالعاتی در جستجوی تاریخچه ی “عشق” در پیش بگیرم. در سیر تحقیقم به گذشته های خیلی دور رسیدم. آنجایی که خدایان و الهه ها باورهای مردم و تاریخ عشق را رقم می زدند و نخستین بار سخن از عشق در آن دوران آغاز شد.
اساطیر یونان باستان، سرچشمهی مفهومی نخستین تأملات فلسفی در خصوص «عشق» است. کلمهی “اروس” (eros) به صورتی که در کتابهای هومر میآید نام یکی از خدایان نیست بلکه صرفاً نامی عام به معنای “عشق” یا “میل” است. اروس در خداپیدایی (Theogony) هسیود، به یکی از سه خدای نخستین تبدیل میشود. دو خدای دیگر خائوس (هاویه، خمیرمایهی بیشکل جهان در پیش از خلقت) و گایا (زمین) هستند. اروس، اگرچه هیچ فرزندی ندارد و ظاهراً هیچ نقشی در تکوین خدایان بازی نمیکند، بر همنوعان نامیرای خود قدرت بسیاری دارد. او اندامهای تن را سست میکند و بر عقل خدایان و آدمیان چیره میشود. وقتی آفرودیت از نطفهی اورانوس (آسمان) زاده شد، اروس و هایمروس (میل، اشتیاق، شهوت) او را تا شورای خدایان همراهی کردند. هسیود می گوید اروس دشمن عقل است. چیزی شبیه به این در آنتیگونهی سوفوکلس نیز یافت میشود، در آن سرود همخوانان که درست بعد از اعلام فرمان مرگ آنتیگونه به جرم تدفین جسد برادرش خوانده میشود. «اروس» آن خدایی خوانده میشود که تراژدی آنتیگونه را به وجود آورده است. او غلبهناپذیر و نابودگر و در دریا و خشکی و در میان بادیهنشینان سرگردان است. نه خدایان و نه آدمیان گریزی از چنگ او ندارند. او قربانیان خود را به سوی جنون میراند و از انسان عادل انسانی ستمکار میسازد.
یونانیان صورتهای مختلف عشق را اینگونه شمارده اند: میل به جنس مخالف و همجنس، علاقه به والدین، علاقه به فرزندان، علاقه به همسر، احساس برادری، دوستی، عشق به سرزمین و عشق به حکمت. همهی این احساسها یا با اروس مربوط بود و یا با “فیلیا” (علاقه یا دوستی). آنان عشق را قدرتی میدانستند که قادر بود اشخاص را با رشتهای مشترک با یکدیگر یگانه کند. و از آنجا که نه تنها انسانها بلکه حیوانات و عناصر نیز با یکدیگر یگانه بودند، تصور وجود قدرتی در عاملی واحد که بر کل جهان حاکم است برای آنان دشوار نبود.
در نزد هراکلیتوس (پایان قرن ششم ق م) و امپدوکلس (قرن پنجم ق م) عشق احساس نیست بلکه اصل فیزیکی عالم و عامل متحدکنندهی آن است. در جهان دو نیرو وجود دارد: جاذبه و دافعه. هراکلیتوس بر این اعتقاد است که «هارمونیا» (الفت یا هماهنگی)، نامی که او به عشق میدهد، از تنش اضداد ناشی میشود: “آنچه مخالف و ضد است، همکاری میکند، و از تضاد زیباترین هماهنگی به وجود میآید. هرچیزی از راه اختلاف انجام شده است”. پارمنیدس نیز بر این اعتقاد بود که عشق را الههی ضرورت (آنانکه) آفریده بود. در نوشتهی امپدوکلس، عشق به صورت یکی از دو نیروی عالمگیر (دیگری کینه است) ظاهر میشود که جریان تاریخ جهان را تبیین میکند. (جالب است که قدیمی ها هم عشق و کینه را دو نیرو یا احساس واقعی و نزدیک به هم می دانستند).
از این مقدمه ی پر از اسامی سخت که بگذریم، بد نیست برای دانستن نظرات اندیشمندان باستان به یک میهمانی برویم. میزبان این میهمانی آگاتون، و موضوع میهمانی، برگزاری جلسه ای در مورد عشق است. حاضرین در جلسه، همه از اندیشمندان هستند که به خدایان به اشکال مختلف باور دارند.
نخستین سخنران، فایدروس است. خلاصه ی نظرات او به این شرح است: عشق راستین را در میان مردان است، اصول عشق، پرهیز از بدی و میل به زیبایی است و عاشق از معشوق برتر است، چون خدای عشق در دل او جا گرفته است. او می گوید اروس (عشق) برای آدمیان سرچشمهی والاترین نعمتهاست، زیرا اصول مقدسی را که راهنمای آدمی در زندگی است نه کسی میتواند به آنسان بدهد و نه به یاری مال و جاه میتوان آن ها را به دست آورد بلکه انسان تنها در پرتو عشق با آنها آشنا میگردد.
سخنران بعدی یوزانیاس است. او معتقد است دو “اروس” وجود دارد و بنابراین دو نوع عشق وجود دارد: آسمانی و زمینی ، و می گوید عشق آسمانی پاکتر است چون هدف آن در لذت جسمانی خلاصه نمی شود.
سپس اریکسیماخوس داوطلب سخن گفتن دربارهی عشق میشود. اریکسیماخوس پزشک است و معتقد است که نیروی عشق تنها در سوق دادن روح آدمیان به سوی زیبایی جلوهگر نیست، بلکه در تنهای جانوران و گیاهان و حتی همهی کائنات نیز اثر اروس نمایان است. از نظر او، تن هردو نوع اروس را در خود نهفته دارد. اما میان تن سالم و تن بیمار فرق است و خواهشهای این دو نیز متفاوت است. می گوید وظیفهی دانش پزشکی شناختن خواهشهای تن آدمی است، یعنی خواهش جذب و خواهش دفع. اما این خواهشها متضادند و باید میان آنها هماهنگی پدید آورد. او می پذیرد که دو نوع اروس وجود دارد، اما میتوان و میباید میان این دو نوع اروس هماهنگی به وجود آورد. چون سلامتی در گرو تعادل و اعتدال است.
نفر بعدی آریستوفانس است که در مورد عشق صحبت می کند. او می گوید در روزگاران قدیم، آدمی تنها دو جنسیت مرد و زن نداشت، بلکه جنس سومی نیز وجود داشت که هم مرد بود و هم زن. ضمن اینکه تن آدمی در آن روزگاران گرد بود. به نظر او، علت اینکه آدمیان سه جنسی بودند این بود که مرد زادهی خورشید بود و زن زادهی زمین و جنس سوم زادهی ماه. انسان در آن روزگار اگر متحد می شد، نیرویی برتر از خدا می داشت. پس خدایان بر آن شدند تا راهی پیدا کنند تا هم از نیروی انسان بکاهد و هم تدبیرشان به انهدام نسل انسان نیانجامد. سرانجام زئوس راهی پیدا کرد: او گفت برای ناتوان کردن انسان بهتر است او را به دو نیمه تبدیل کنیم. . چنین بود که آدمیان به دو نیم شدند و پس از آن هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود. آدمیان چون به یکدیگر میرسیدند یکدیگر را در آغوش میگرفتند تا هنگامی که از گرسنگی میمردند. خدایان دیدند که بدین ترتیب نسل انسان به خطر می افتد، لذا جنس سوم را از بین بردند و عشق را برای پیوند دو جنس انسان خلق کردند، و در عشق خصوصیاتی نهادند که انسان را ناتوان کند: خصوصیاتی مانند جدایی، بی قراری، درد، بی فرجامی و آسیب پذیری بواسطه ی عدم تفاهم بین انسانها.
سخنران بعدی، آگاتون، میزبان جلسه است. او از سخنرانان انتقاد کرد که بیش از آن که به خدای عشق بپردازند، به خوبیها و بدیهای آن پرداخته اند. او در سخنرانی خود اروس ( خدای عشق) را می ستاید و آن را از تمام خدایان زیباتر می داند چون جوانتر و شادابتر است و به همین دلیل همواره از پیری گریزان است و در میان جوانان به سر میبرد و بر لطیفترین چیزها، یعنی دل، گام مینهد و هرجا خشونتی ببیند از آنجا میگریزد و دلهای نرم را آشیان خود میسازد. عشق همواره در میان شکوفهها به سر میبرد و از تنهایی و روحهای پژمرده گریزان است و فقط هرجا که عطری و گلی باشد فرود میآید. بزرگترین فضیلت عشق عدالت است و از خویشتنداری نیز بهرهای سزاوار دارد. در شجاعت نیز همتایی ندارد، چنانکه حتی خدای جنگ، آرس، نیز به پای او نمیرسد و تنها او بود که توانست «آرس» را به بند کشد. او در دانایی نیز چندان تواناست که هرکه را به او چشم افتد شاعر میسازد، حتی اگر آن شخص تا آن روز با دانش و هنر بیگانه بوده باشد. پس هرکه استادش عشق باشد در همهی جهان بلندآوازه میگردد و آن که از عشق دور بیفتد در گمنامی میماند. از این رو تا عشق به زیبایی در میان خدایان پدیدار گردید، زندگی خدایان سامان گرفت، چون پیش از آن زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای “ضرورت” بود و خدایان در آن هنگام به کارهایی موحش دست مییازیدند ولی همین که اروس (عشق) پدید آمد همهی خدایان و آدمیان دل به زیبایی باختند و عشق به زیبایی، منشأ همهی خوبی ها در جهان خدایان و انسان ها گردید.
سخنران آخر سقراط است. سقراط به سخنوران پیش از خود انتقاد می کند که همه شان در وصف اروس یا عشق سخن گفته اند بدون اینکه حقیقت او را معلوم کنند. سقراط می گوید عشق خواهان به دست آوردن چیزی است که خود ندارد و آن زیبایی یا خوبی است، بنابراین نمیتوان گفت که خود عشق، خوب یا زیباست. سقراط سپس از عجز خود در توصیف عشق سخن میگوید و توجه حاضران را به سخنان زنی پیشگو به نام دیوتیما جلب میکند که در مسئلهی عشق، به او نکتهها آموخته است. دیوتیما می گوید که اروس از خدایان نیست، نه میرا است و نه نامیرا. چون واسطه ای ست بین خدایان، که نامیرا اند، و انسان، که میراست. به گفتهی دیوتیما، اروس از آمیزش “پوروس” (فقر) و “پنیا” (حیله) زاده شد، از مادر، تهیدستی و از پدر، حیلهگری را به ارث برد. بنابراین چنانکه مردمان میپندارند او زیبا و لطیف نیست، بلکه خشن و ژولیده و بیخانمان است. اما چرا عاشق زیبایی است؟ عشق به طور کلی هرگونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی و این والاترین هدف هر انسانی در زندگانی است. اما آن کسانی که میگویند عاشق در جست و جوی نیمهی دیگر خود است سخن مستدلی نمیگویند، چون هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی. چون انسان میتواند از بخشی از تن خود که فاسد و بیمار است نیز چشم بپوشد. پس باید گفت هدف عشق ، رسیدن به خوبی است. اما انسان چگونه میتواند در راه رسیدن به آن گام بردارد؟ دیوتیما میگوید که همهی آدمیان در تن و روح خود نطفهای نهفته دارند و چون به سن معینی برسند در آنها اشتیاقی به تولید و باروری به وجود میآید. مقصود از آمیزش زن و مرد نیز همین است و این خود عملی است الهی، و کشش و اشتیاق به تولید، و خود تولید، جنبهی خدایی و جاودانی موجودات فانی است. ولی این کار آنجا که هماهنگی و سازگاری نباشد میسر نیست و خدایان تنها با زیبایی سازگارند نه با زشتی. اما این سخن بدان معنا نیست که هدف عشق صرفا” رسیدن به زیبایی است، بلکه عشق به دنبال بارور ساختن زیبایی است، چون همین استعداد بارور ساختن جنبهی خدایی و جاودانی موجودات فانی است. اما جاودانگی از راه تولید مثل تنها یک راه است و راههای دیگری نیز برای جاودانگی، و تولید زیبایی، وجود دارد.
عمده ی حرفهایم در قسمت فوق، خلاصه ای از مطالب تحقیقی ست که که آقا یا خانم حنایی کاشانی انجام داده است و من آن ها را با سبک قلم خودم بصورت نقل به مضمون با رعایت امانت نوشتم.
حال می خواهم کمی جلوتر بیایم. بخشی از تاریخ را دور بزنم تا به زرتشت برسم. تاریخ می گوید: زرتشت پیام آور نیکی و بخشش است و دین او ، دین مهر و گذشت و ایثار. زرتشت ادعای پیامبری یا معجزه نمیکند. هدف او قدرت طلبی و حکمرانی نیست. او آمده است تا تفکر خفته ی مردم را بیدار کند و چنین نیز میکند. نیچه در کتاب “چنین گفت زرتشت” از زبان زرتشت آورده است :” آنچه شما آن را “جهان” (نه حیات) نامیدهاید، نخست میباید به دست شما آفریده شود. جهان شما میباید عقل شما شود، گمان شما، ارادهٔ شما و عشق شما.” بدین ترتیب زرتشت، جهان انسان را ساخته ی عقل و منطق، باور ها و اعتقادات، اراده و عشق انسان می داند. جهانی که معادل انسان است پس در انسان، تعادلی از عقل و منطق، باورها، اراده و عشق وجود دارد.
ویکتور هوگو، ۱۷ بخش از کتاب اوستا، که زبان آن (گاتا ها به معنی سروده ها) نسبت به سایر بخشها متفاوت و کهن تر بود را با کمک زبان سانسکریت ترجمه کرد و آن را به این صورت خلاصه کرده است: “هدف از زندگی، شاد و خوشبخت زیستن است. برای شاد زیستن، مردم باید قانون هستی (آرتا) را بیاموزند. این قانون سه اصل بنیادین دارد: جهان هستی و بویژه زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسیله نبرد میان دو نیروی بنیادین و خود آفریننده و ضد یکدیگر شکل می گیرد. در یک سو، نیروی عشق، شادمانی، دوستی، آرامش، دادگری، خوبی، پیروزی و روشنی قرار دارد ، و در سوی دیگر نیرویی متضاد با نیروی اول و متشکل از نفرت، غم، دشمنی، نگرانی، بیدادگری، بدی، شکست و تاریکی قرار گرفته است. سرچشمه ی نیروهای مثبت، اهورا مزدا (خدای خرد زا)، و سرچشمه نیروهای بازدارنده، اهریمن (خدای خرد ستیز) است. از ذکر بقیه ی قوانین گاتا ها صرف نظر می کنم و نظرم این است که از نظر زرتشت، عشق، پدیده ای ست انسانی که توسط خرد هدایت می شود و نوعی آگاهی و شناخت و احساس انسانی ست که شادی و خوشبختی را برای انسان به ارمغان می آورد.
اما عشق در دوران مسیح چگونه تعبیر می شد. در غالب کتب تاریخی و دینی آمده است که مریم بدون هم بستری با مردی، عیسی مسیح را باردار شده و به دنیا می آورد و در یک سیر تاریخی او را فرزند خدا می نامند. بدیهی است که خدا پدر مسیح نیست و این نامگذاری بواسطه ی خصوصیات خداگونه ی مسیح است که سرشار از عشق و محبت، مبلغ صلح و آرامش، و نافی هرگونه خشونت بین انسانهاست. او به پیروانش می گوید که از جانب خدا آمده است تا تمام بار گناهان گذشته ی انسان ها را بر دوش بکشد و آنان را از سنگینی گناهانشان برهاند. تا تعالیمی را که از جانب خدا آورده است بیاموزند: نسبت به همنوعان خود عشق بورزند، از عداوت و دشمنی و کینه دوری کنند و محبت و صلح را جایگزین آن ها کنند. بر اساس این خصوصیات، مسیح، به”پیامبر عشق و محبت، پیام آور عشق و صلح” شهرت دارد. در مورد او می گویند که مسیح را شلاق و تازیانه زدند و سنگ بر تن او کوبیدند و آب دهان بر او انداختند و دستها و پاهایش را به صلیب میخ کردند و رهایش کردند تا از دنیا رفت، اما مسیح لحظه ای به انتقام نیاندیشید. مسیح، انسان ها را به آرامش و “دوست داشتن” دعوت کرد. در باب مشهوری از انجیل یوحنا (۲۷:۱۴) به نقل از مسیح آمده است: “من هدیهای نزد شما میگذارم، ولی میروم، این هدیه آرامش فکر و دل است؛ آرامشی که من به شما میدهم، مانند آرامشهای دنیایی، بیدوام و زودگذار نیست، پس آسوده خاطر باشید و نترسید.”
روشن است که پیامبر عشق، عشق را برای اعطای “آرامش” به انسان به ارمغان آورده است. عشقی که در بطن خود از محبت، گذشت، فداکاری، دوری از خشونت، به کنار گذاشتن دشمنی و عداوت، و “دوست داشتن” سرشار است.
ببینیم فیلسوفان معاصر در مورد عشق چه گفته اند. داریوش آشوری، مترجم کتاب “چنین گفت زرتشت”، نظر نیچه را در مورد عشق خطاب به خوانندگان آثارش چنین بیان می کند: “عشقهایتان نیز جز حکایتی شورانگیز و شر و شوری دردناک نیست. حال آن که عشق مشعلی ست که میباید روشنگرِ راههای بالاترتان باشد. باید به فرا و ورای خویش عشق ورزید. پس نخست باید عشق ورزیدن را آموخت، و اگر جام تلخی در عشق نهفته است، آن را نوشید.” پس اگر عشق، مشعلی ست روشنی بخش آینده یی تکامل بخش، باید آموخته شود، یعنی باید مبتنی بر شناخت و آگاهی باشد، و گمان می کنم منظور نیچه از نوشیدن جام تلخ عشق، فرو نشاندن بخشی از احساس ست که شر و شوری دردناک به همراه دارد.
هشتصد سال پیش، سهروردی در فلسفه ی اشراق، سیر و سلوک در شناخت را از قیاس محض عقلی با احساس عمیق قلبی در آمیخت. او، در بحث وجود، تنها به نیروی عقل و ترتیب قیاس بر هانی اکتفا نمی کند بلکه شیوه استدلالی محض را با سیر و سلوک قلبی همراه می داند. فیلسوف اشراق کوشیده است هر آن چه را در مقام بحث و نظر و بر پایه ی استدلالهای محکم عقلی استوار می کند، به تجربه ی درونی دریابد و به ذائقه ی دل نیز برساند. وارد شدن به دنیای اشراق سهروردی با توجه به بضاعت اندک فلسفی من بسیار مشکل است اما از همان اندک هم که دستگیرم شد، عقاید او را بسیار مبتنی بر تعادل بین عقل و قلب، منطق و احساس، و دست یابی به شناخت بر مبنای اصول نورافشان (اشراق) سرشاز از اندیشه و عشق یافتم.
می خواهم از حافظ کمک بگیرم:
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت، دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
حافظ هم بر خوبی های روز افزونی تاکید دارد که عاشق (یا معشوق) را به عشقی بر پایه ی شناخت و اعتقاد دچار می کند. حافظ کماکان بر عشق آگاهانه تاکید دارد:
گر چه مستی عشق خرابم کرد، ولی
اساس هستی من زان خراب، آبادست
و:
عجب علمی ست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
و سرانجام:
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
حافظ این گریه ی تو ز بی چیزی نیست
و این نوشتار چقدر طولانی شد. می خواهم با شاملو تمامش کنم.
“عشق نیاموخته، به نگهداری پرنده ای می ماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه می کند و چگونه باید ازش مراقبت کرد، نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بل که در کوتاه مدتی خواهد مرد یا بصورت کرکس زشتی جگرت را پاره پاره خواهد خورد.”
ممنونم ار سمیرا که با کامنتش مرا به تکاپو واداشت، و ممنونم از بابک که فضای این تکاپو را فراهم آورد و امکان انتشار این این کامنت طولانی را ایجاد کرد.
samira در ۲۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۸:۵۰ نوشته است :
سلام
خیلی نوشته یا بهتر بگم مقاله ی خوب و جالبی بود.من که دیگه حرفی برای گفتن ندارم یعنی حرفی نمی مونه.
خیلی ممنون از بابک که به ما دو ،تا فضا داد؛ چون کس دیگه ای نیومد ببینه ما چی میگیم!
بابک اصلا هم صداش در نیومد در حالیکه یکی از کساییه که توی ذهن من نماد عشقه.
و ممنون از اس اچ که مثل سقراط سیر گرایش من به اعتقاد سوفسطاییها رو درباره ی عشق متوقف کرد.
بابک در ۲۷ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۲۲:۳۵ نوشته است :
اس اچ و سمیرای عزیز
این پست خواننده زیاده داشته است ، اما نویسنده نه ! که دلیلش را خودم هم نمی دانم.
از سمیرا ممنونم که مرا به عنوان نمادی در ذهن خود نام برد.
چند وقت پیش به دوستی این مثال را زدم :
” این قانون طبیعت است ، دو قطب هم نام در کنار هم نمی مانند و همدیگر را دفع می کنند و این قانون بعدی طبیعت است که هیچ دو عاشقی به هم نمی رسند ! ”
که شاید اگر به هم برسند ، می شود همان دوستی که بحثش در این نوشته ها رفت.
بابک در ۲۹ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۵۵ نوشته است :
حکیمی را از “عشق” پرسیدند ، گفت :
” پرنده ای است که چیزی بر نمی چیند ، مگر دانه قلب را ! “
رزا در ۳۰ مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۲۱ نوشته است :
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست…
Sh در ۲ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۵۳ نوشته است :
عاشق و عشق – شاملو
۱)
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند
۲)
دریغا که اگر عشق
به کار می بود
هرگر ستمی
در وجود نمی آمد
۳)
عشق – که انعکاس برخوردی ست که در جهان خارج صورت یافته – بدون درآمیختن با ادراکات و ذهنیات و اخلاقیات ما، تجلی نکرده است. حتا عشق نیز در نفس خود با اندیشه ای همراه است.
سارا در ۹ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۳:۲۱ نوشته است :
مطالب جالبی بود
محمد در ۲۰ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۰۳ نوشته است :
مطالب سایت واقعا” جالب لست
عاطفه در ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۱۶ نوشته است :
عالی بودخسته نباشین
بابک در ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۰۲:۰۳ نوشته است :
از لطف شما دوستان سپاسگزارم
عاطفه در ۳ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۵۹ نوشته است :
سکوت بهترین تفسیر دوست داشتن است مهم باهم بودن نیست به یاد هم بودن است.
بهار در ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۲ نوشته است :
وقتی حرف از عشق به میون می یاد دست و دلم می لرزه ، چون بدجوری اسیرشم …
ممنونم ازتون بچه ها ، چه خوب تفسیر کردین و به تصویر کشیدین عشقو
یاس در ۲۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۴۸ نوشته است :
سایته خوبیه چون میشه گفت ما میتونیم از طریق این سایت از افکار متفاوت دیگران در مورد عشق مطلع بشیم و بعد قضاوت کنیم.من تا حالا سعیم بر این بوده که عشق رو با جهالت خودم در مورد واقعیت عشق قاطی نکنم .به نظر من خوش به حال لیلی و مجنون که به هم نرسیدند چون تنها دلیل موندگاری عشقشون نرسیدنه.به نظر من عشق یک چیز معمولی نیست که سرانجامش وصل باشه اگه ما واقعا عاشق یک فرد بشیم و به اون برسیم نهایتش بازم میشه دوست داشتن که این دفعه دیگه این دوست داشتنه به خاطر شناخته.نه این که دیگه عشقی نباشه ،هست ولی توی قلب ما برای همیشه محفوظه واز این به بعد ما مسیر جدیدی به نام دوست داشتن رو طی میکنیم.
عشق انسان را به خیال میبره و تو در اون اوج خیال با همه درد عشقی که داری خوش هستی .دوست داشتن به واقعیت نزدیک تره و برات موندگار.
به هر حال امیدوارم همه ما یه روز واقعا عاشق بشیم و عاشق زندگی کنیم چون کسی که واقعا عاشق میشه زندگی براش خیلی لذت بخشه و دیگران با در کنار این فرد بودن احساس سرزندگی بهشون دست میده عشق هیچگاه مخرب نیست بلکه محرکه و باعث میشه تو همه چیز و همه کس را دوست بداری و عاشق زندگی کردن شوی نه اینکه از زندگی فاصله بگیری.
عاشق زندگی کردن یعنی واقعا ،زندگی کردن…
یاس در ۲۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۵۵ نوشته است :
دوست دارم که نظرتون رو در مورد مطلبی که نوشتم بدونم.مخصوصا قسمت آخرش .
بابک در ۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۰۶ نوشته است :
یاس عزیز ،
به نظر من “واقعا زندگی کردن” موقعی حادث می شود که مقصود و معنای زندگی مان را بدانیم.
جمله آخرت خیلی کلی و تا حدودی شعاری ست.
من نظرم را صادقانه ابراز کردم و الزامی هم ندارم که حتما درست هست !
مهم این است که برای ابراز نظر یکدیگر احترام قائل باشیم.
سپاسگزارم که به این وبلاگ می آیی.